1/06/2003

هوايي زمستاني و سرد با مه خ�ي�ي که رنگ غروب را خاکستري و مات کرده بود
يک خونه قديمي با ديوارهاي کاهلي و دودکشي که دودش مي پيچيد توي سرما و مير�ت بالا
ميدونين چه حسي رو در من زنده کرد؟
زندگي همين و همين زندگي به معناي واقعي

12/31/2002

نميدونم چه بلايي داره سر مردم مياد !اينروزها بيشتر بين مردم بودم و با چشماي خودم ديدم که از هر يک دو ن�ر يکي معتاده . با ديدن اين همه جوان معتاد و در گير دلم براي خودم براي اين همه جوان پوج و بدبخت براي بچه هايي که تا آخر عمر بايد چوب حماقت اين نسل را بخورن و مثل ما و حتي خيلي بدتر از ما زندگي کنن سوخت.
کاش شما هم يک روز جاي من بودين و ميديدين چقدر معتاد تزريقي هست وقتي گرس و ل اس دي بچه باحالي شده و قيمت حشيش و هرويين از سيگار کمتره معلومه آخر راه يک نسل سرخورده به کجا ختم ميشه!!!!!!!!

12/29/2002

خانم هاي عزيز اگر شما هم مثل من هنوز هنر آرايش کردن را نياموختين بهتره که بجنبيد و شما آقايان اصلا به چشمهاي خود اعتماد نکنيد آنچه ميبينيد از واقعيت خيلي دور است!
من که زن هستم و ادعاي تيز بودن ميکنم رو دست خوردم جه برسه به شما مردها که دماغ تابلوي عمل کرده را از طبيعي تشخيص نميدين و حرص من و امثال من که از مال دنيا يک دماغ قشنگ دارم را در مياوريد!
ساعت سه صبح بود و داشتم از خواب ميمردم ساعتهاي آخر کشيک خيلي سخت ميگذره داشتم روي صندلي جرت ميزدم که چند ن�ر وارد اتاق شدن خانم جواني هراسان سلام کرد يک لحظه تو دلم گ�تم چقدر شبيه ...... است به ن�ر بعدي نگاه کردم که زير بغل بيمار را گر�ته بود از تعجب شاخ در آوردم مامان و باباي ...... بودن و اون خانم جوان هم دوست خودم بود دوست قديمي من که توي اين همه سال بدون آرايش حتي يکبار هم نديده بودمش و هميشه �کر ميکردم بعد از پشت سر گذاشتن سنين بلوغ حسابي تغيير کرد و به کلي قيا�ش عوض شد ه و هيچ وقت �کر نميکردم که اين همه تغيير مديون هنر آرايش باشه در حدي که من بدون آرايش نشناختمش چه برسه به سايرين و تازه �هميدم آرايش خوب يعني جه. حدودنيم ساعتي از ر�تنشون گذشته بود و من هنوز توي بهت بودم و از خودم ميپرسيدم يعني اون مژه هاي بلند وجشمهاي کشيده مشکي نقاشي بود؟
تا از بهت در آمدم ساعت حدود شش بود و يک شب سخت کشيک تمام شده بود

12/21/2002

و من امروز دوباره زاده ميشوم
دوباره آرزوهايم را تکرار خواهم کرد که آرزو رنگ تکرار نميگيرد
و امروز آغاز بهترينها خواهد بود
زمستاني ديگر شب يلدايي ديگر و ميلادمن
اين راين روزها روزهاي من و توست عزيز ترينم با دو روز تاخير ميلادت مبارک

11/24/2002

....و اينک دراين غريبستان دلم غمگين است
و ميخواهم غريبانه بگويم از �صل عشق �صل دوست داشتن
�صل عاشق شدن قصل گ�تن از دوستت دارم �صل تنها نشستن
�صل جوانه زذن
در غصه در اندوه قصل آخرين ه�ته و آخرين ديدار
�صل نگراني �صل مهرباني دستهايت
قصل زدن تو
در نبضهاي من
�صل �راموش
�صل بد
�صل تلخ
قصل گم کردن من
در بيگانگي چشمهايت
�صل تپيدن قلب من.......
اين قسمتي از شعري زيبا از مهدي اخوان لنگرودي است که ب�يه آن را حتما براتون خواهم نوشت

11/13/2002

آ�تابي نيمه داغ ، آسماني آبي بدون غبار ،قطره هاي باران ،آخرين نبرد گرماي تابستان و باران پاييزي و من محو تماشاي آسمان
ميدان تجريش ساعت يک و نيم بعد ار ظه

11/12/2002

نميدونم چطور يک شبه يک دنيا تشويش و غم ريخت تو اطاقم اونقدر که اين روزا شدن سخت ترين روزاي زندگيم! بابا هموني که تو خونه بهش ميگم مش قلي بدون هيچ نشونه و علامتي گ�تن بايد عمل قلب بشه و من اين روزا در ناباوري و غصه و اشک گم شدم 0واقعيت هاي زندگي سخت و تلخن اما لعنت به انسان که به همه چيز عادت ميکنه حتي به سخت ترين و بد ترين چيزا !!!!! مش قلي عمل کرد و آمد خانه منم ديدم وقتشه از پيله اندوهم بيام بيرون و براي بيست و دومين بار بکم سلام بوي باران سلام پاييز